Tuesday, June 14, 2005

الف-چرا حتما حتما رای می دهم؟

مدت ها پیش وقتی هنوز اصلاح طلب ها سفرهای دوره ایشان را برای معرفی نامزد انتخاباتی شان شروع نکرده بودند فرصتی پیش آمد تا با مصطفی تاج زاده سر انتخابات کل کل کنم. حرف های من همان دغدغه های همیشگی میلیون ها آدم بود که برای زندگی بهتر به تغییر و تحول فکر می کنند بدون اینکه لازم باشد هزینه های تلخ انقلاب را بپردازند.
به تاج زاده گفتم شما اصلاح طلب ها مردم را گروگان خودتان می دانید. به آنها می گویید اگر می خواهید توی بغل مدیریتی از نوع احمدی نژادی نیفتید بیایید سراغ ما! از طرف دیگر ما همینیم که هستیم عوض هم نمی شویم حالا حق انتخاب با شماست! به این می گویند دموکراسی وطنی! یا به قول نیک آهنگ کوثر استراتژی ترس یا به تعبیری که این روزها زیاد می شنویم انتخاب بین بد و بدتر.
و البته که من علاقه ای به تکثیر تأسف برانگیز اندیشه ای که این روزها به جان پایتخت افتاده ندارم بنابراین آن راه دیگر را انتخاب می کنم که شمایید. اما چه تلخ، چه سخت، چه بی رحمانه!
از آن روز تا حالا آنقدر فرصت فراهم بوده که کسی مثل هاشمی رفسنجانی بی خیال تردیدهای نداشته اش بشود و من هم حالا با خواندن بیانیه ورودی ایشان، هیچ تردیدی ندارم که مثل او در انتخابات شرکت می کنم گیریم مواضع مان با هم خیلی فرق داشته باشد.و اصلاح طلب ها هم یک بار دیگر وقت داشته اند که باز شعارهای قشنگ بدهند و حتی نظر سیاستمداران کهنه کاری مثل سحابی و یزدی را هم جلب کنند ولی تردیدها؟
این نوشته پاسخی است به تردیدهای خودم اگر تردیدهایم شبیه شما بود ببخشید!
من به عنوان یکی از متولدین دهه پنجاه که هم انقلاب به پست زندگی ام خورده و هم جنگ، رویای زندگی در فضای غیر جنگی را دارم. در تمام طول زندگی ام دشمنی بوده که باید مدام از آن می ترسیدم. می گویم باید چون این ترس ایدئولوژی مان شده است. تنها در مدت کوتاهی بعد از روی کار آمدن خاتمی این ترس ریخت و به عنوان یک ایرانی فهمیدم می شود با آدم های خارجی هم حرف زد، که همه دردسرهای ما از خارج وارد نمی شوند، که می شود تنها صادرات غیر نفتی ما مخ های هم سن و سال من نباشند، که با ایده لیبرالیسم راحت تر از رادیکالیسم می شود در این دنیا زندگی کرد و فهمیدم دیگر حوصله شعار دادن و به قول ادبیات قدیم کف بر لب آوردن و سر شکستن را ندارم. (این تغییر سیستم به نظرتان آشنا نمی آید؟)
خیلی ها از رأی دادن به خاتمی پشیمان اند چون فکر می کنند با ریختن آن رأی های تک تک به صندوق های رأی باعث تثبیت سیستمی شده اند که سر سازگاری با تحولات دنیای آنها را ندارد. خیلی ها فکر می کنند اگر آن روز به اندیشه خاتمی رای نداده بودند این سیستم تا حالا ترکیده بود و جایش یک سیستم حکومتی با حال سبز شده بود. خیلی ها هم فکر می کنند اگر رای نداده بودندآمریکا می آمد و مشکلی را که خودش درست کرده حل می کرد و می رفت پی کارش. این دسته آخر این روزها تحولات دو کشور دوست و برادر افغانستان و عراق را به شدّت پیگیری می کنند و مدام منتظرند تا کوچکترین تحولات مثبت را به حساب آمریکا واریز کنند و حسرت شان بیشتر شود.
من تحلیلگر سیاسی نیستم اما به عنوان یک شهروند عادی تجربه دوبار عدم مشارکت را در پشت سرم و حاصل تلخ آن را در پیش رویم می بینم. یکی انتخابات شورای شهر که بعضی ها به «نه بزرگ» به نظام(چه اصلاح طلب و چه محافظه کار) تعبیرش کردند و دیگری انتخابات مجلس هفتم که با کمی شجاعت می توانست به یکی از دستاوردهای بزرگ دولت خاتمی از نگاه مردم تبدیل شود که نشد.
در انتخابات شوراها من حتی به کله شق ترین آدم کابینه خاتمی یعنی مصطفی تاج زاده هم که از جاده خاکی سیاست به بزرگراه شهروندی زده بود رای ندادم. آن روزها مطمئن بودم کار درستی می کنم اما اینجای روزگار به این نتیجه رسیده ام به عنوان یک نفر از کسانی که باعث شدند مدیریت پایتخت به دست کسانی بیفتد که حقوق شهروندی را در کتاب لغت شان ندارند باید ابراز شرمندگی کنم و معذرت بخواهم.
در انتخابات مجلس هفتم بعد از اینکه تحصن نماینده ها به جایی نرسید در انتخابات شرکت نکردم ولی حالا که فکرش را می کنم می بینم فاصله من با نامزدهای معدودی که تایید صلاحیت شده بودند هرچند زیاد است ولی خیلی کمتر از فاصله من تا بسیاری از راه یافتگان به مجلس هفتم است. مشکل اینجا بود که من به حداکثر ها فکر می کردم در حالی که حداکثری نبود و حداقل ها هم از دست رفت. بعد از این دو «نه بزرگ» نه آمریکا به قصد یکسره کردن کار وارد میدان شد نه نظام ترکید. فکر می کنم به این می گویند تجربه!
راستش را بخواهید من شخصا انتقادهای زیادی به نظامی که در آن زندگی می کنم دارم. من از این ناراضی ام که در طول تاریخ انقلاب به وسیله همین سیاستمدارانی که در هیچکدام از سخنرانی هایشان کلمه مردم از زبانشان نمی افتاد و نمی افتد به ندرت منافع ملی ملی جدی گرفته شده است.
حالا همه ما می دانیم که می شد هزینه های مادی و معنوی اشتباه های بعد از انقلاب را پایین آورد و نیاوردند ولی فکر کردن به همین هزینه ها باعث می شود من به یک انقلاب دیگر فکر نکنم.
بنا براین شخصاً تا روزی که در شرایط کاملا مسالمت آمیز جایگزین مناسبی برای این نظام پیدا نشود بی گدار به آب انقلاب نمی زنم و به اصلاحات دلخوشم و تا اطلاع ثانوی برای اصلاح نظام موجود تلاش می کنم.
راستش هیچکدام از کسانی که بر رأی ندادن اصرار می کنند هیچ پیشنهاد بهتری برای من ندارند. دل بستن به سلطنت طلب ها هم یک توهم تلخ است که من دچارش نیستم.
پس باید چه کار کرد؟
به نظر من باید رأی داد. انتخاب کرد و اجازه نداد فاصله ما با سیاستمداران مان نجومی شود.
اگر انتخاب نکنی به جایت انتخاب می کنند. این واقعیت قضیه است.

1 Comments:

At 9:48 PM, Anonymous A.D said...

KHanoom Naseri kamelan banazarv shoma movafegham.
ageh khastan mashroyeeat nezam ro beberan zire soal bayad midonestan ke kheily ha ray midan majles 7 ham bayad be ghole shoma tajrobeh mishod.

 

Post a Comment

<< Home