آژير قرمز لعنتي دلم برايت تنگ نميشود
تلویزیون اين روزها از اين تصويرهاي جنگ هشتساله زياد نشان ميدهد.تصوير جوانهاييي كه خوشتيپيشان توي آن لباسهاي خاكي به چشم نميآيد در كنار تصوير چهره پيرزني كه يك كيسه بادام آورده تا براي رزمندهها بفرستد و بچههاايي كه رنگ و رويشان داد ميزند سوءتغذيه دارند ولي آمدهاند تا مثلا يك شيشه مربا اهدا كنند..از قضا بار اصلي جنگ روي دوش همين جماعت بيچاره بود كه هم بچههايشان را دادند و هم تهمانده بضاعتشان را.گيلانه يكي از همين جماعت است كه رخشان بنياعتماد فيلمش كرده.واقعيت اين است كه آن جنگ هشتساله مردم ما را ملول و خسته كرد.يكي از آسيبهاي جنگ اين بود كه مناعت طبع مردم ما را گرفت.آدمهايي كه پيش از آن اگر دستشان هم تنگ بود براي مهمان سفره ميانداختند از اين سر تا آن سر، در روزگار آن جنگ لعنتي مجبور بودند براي يك قالب پنير و چند كيلو روغن و گوشت كوپني توي صفهاي طولاني بايستند.يك روزهايي فكر ميكردم اگر جنگي دربگيرد من هم حاضرم بروم ولي حالا كه بيتدبيري آقايان سايه سياه جنگ را روي سر خانههايمان انداخته فكر ميكنم آقايان بازهم از قرارگاههاي پشت جبهه فرمانده عملياتهايي ميشوند كه كيلومترها جلوتر همين جوانهاي افسرده و خسته و فراري بايد برندهاش باشند.راستش گمان نميكنم كسي سفرهاش را به وعده آنها پهن كرده باشد و نشسته باشد منتظر كه پول نفت قاتق نانش شود ولي قطعاً هيچكس هم چشم به راه موشكهاي خارجي نيست.يكي دو هفته پيش كه تلویزیون يكي از همين فيلمهاي دفاع مقدس را نشان ميداد پدرم يادش افتاده بود به آن روزگار و قصه موشكي را تعريف ميكرد كه سر ظهر افتاده بود وسط سفره خانوادهاي كه يك كوچه بالاتر از خانه عمهام زندگي ميكردند.اهواز، خيابان منصوري كه حالا اسم نميدانم كدام شهيد را گذاشتهاند روي آن.و ما كلي در مورد بشقابهاي بيچارهاي حرف زديم كه به اين ترتيب خالي شده بودند تا تصوير آدمهايي را كه دور سفره نشستهبودند فراموش كنيم.راستش تهرانيها كه از وحشت شبهاي بمباران حرف ميزنند من دركشان نميكنم.شايد بقيه كساني كه مثل من سالهاي جنگ را در شهرهاي نزديك به جنگ گذراندهاند بدانند منظورم چيست.راستش آن سالها ما در برابر تركشهاي وحشتآفرين جنگ مقاوم شدهبوديم.اگر بچههاي تهراني با شنيدن صداي آژير قرمز به پناهگاه ميرفتند ما براي تماشاي ميگهاي سياهي كه از آسمان رد ميشدند روي پشتبام ميرفتيم.اين تفريح ما بود.من غير از چند ماه اول جنگ بقيه آن سالها اهواز زندگي كردم.ما و هم سن و سالهايمان زير آوار آسيبهاي جنگ له شديم و حالا نگرانم يك نسل ديگر هم بسوزد آنطور كه ما سوختيم.
من كه شخصاً توقعي از اين ديوانهها كه دنياي سياست را با ميدان جنگ اشتباه گرفتهاند ندارم ولي هيچكدام از آنهايي كه به اميد آمدن نان نفت سر سفرهشان به اين آقا راي دادند نميخواهند او را از توهم بيرون بياورند؟؟

4 Comments:
من كه سنم به جنگ قد نميده(1364)اما
همشو تو زندگي مامان اينا ديدم آخه ما هم خوزستاني هستيم
همين چند وقت پيش مامان با دوستش از جنگ حرف ميزدن كه جداشون كرد و اشكايي كه تو چشماشون جمع شده بود و ديدم
بلندترين خنده هارو داشته باشي
ببین من تا حالا زیاد به این اندیشه افتاده ام که اگر دوباره جنگی در بگیرد باید بروم یا نه ولی هر بار از درون کسی پرسیده است که برای دفاع از چه باید جنگید.که نه آن چه که ما از حکومت دینی انتظار داشتیم بدست آمده و نه به نظرم مشتی خاک که ما اسمش را وطن گذاشته ایم از زندگی مردممان مهمتر باشد .
سلام من چند مدتي در همان خيابان منصوري زندگي كرده ام البته بعد از جنگ حالا اسمش شده خيابان شهيد محسن رهروان سحر نكته گفتني در باره اين خيابان خانه هاي بسيار كوچك تقريبا صد متري است كه اگر يه موشك شش متري در آن منفجر بشود خانه هاي بسياري كه قديمساز نيز هستند تبديل به خرابه خواهند شد.
گيلانه وبلاگ داره عزيز دل برادر
http://www.gilane.persianblog.com
Post a Comment
<< Home