offline
تعطیلات نوروزی آدم را ناجور آفلاین می کند.
یادداشت های احتمالا روزانه معصومه ناصری
اگر اسمش تحريك اذهان عمومي به قصد ايجاد تشويش و براندازي نظام است خب باشد ولي من اگر تا روز پنجم فروردين برگشتم تهران حتما حتما حتما ميروم استاديوم براي تماشاي بازي ايران و ژاپن!به دوستان و آشنايان هم توصيه ميكنم با توجه به اينكه هوا هم خوب و بهاري است با خانواده(يعني حداقل يك فرد ذكور كه حراست سازمان تربيت بدني گير ندهد)بلند شوند بيايند هم فوتبال است و هم تماشا!!فكر ميكنم با توجه به اينكه آقايان فكر ميكنند به خاطر تعطيلات استاديوم پر نميشود و نگران روحيه تيم ملي هستند خيلي فرصت خوبي است.اگر عقل داشته باشند بايد از ما خانمها استقبال هم بكنند و فرش قرمز هم پهن كنند گرچه ما توقع نداريم.اين هم اولين حركت فمينيستي امسال و قضيه سال نكو و اينها!
راستي سال نو مبارك!
هرچی میاد سر من بازی سرنوشته
نفرین به روزگارم نفرین به این گذشته
چه سرنوشت شومی رو پیشونیم نوشته
به هر حال نیمه جوات روح من از این موزیک خوشش می آید و نیمه کامبیزم پیتر گابریل و u2 و سارا برایتمن و coldplay گوش می دهد!هیچ منافاتی هم با هم ندارند این دو تا فقط این همسایه های ما احتمالا گااتی پااتی!کرده اند از بس از خانه ما صبح یک چیزی می شنوند شب یک چیز دیگر!
الان هم برای این که شادی هایم را قسمت کرده باشم یک ترانه از رفیق روزگارانم سوسن کوری برایتان پخش می کنم تا حالشو ببرید!
دوست دارم می دونی که این کار دله گناه من نیست تقدیر دله
همه می دونن که عاشقی کار دله گناه من نیست تقصیر دله
عشق تو دیوونه ام کرده بی آشیونه ام
نام تو نازنینم ورد زبونم کرده
عشق تو نازنینم شبگرد کوچه هام کرد
تو می دونی فدات شم غمت باهام چه ها کرد
این بازی زمونه اس
آخه منم جوونم
همه می گن دیوونم
اینو خودم می دونم
دوست دارم می دونی که این کار دله گناه من نیست تقدیر دله
همه می دونن که عاشقی کار دله گناه من نیست تقصیر دله
اول-اسمش شرافت خانمبود. هفتاد و نمی دانم چند ساله..توی یک خانه سی متری زندگی می کرد با کاحبیب شوهر هفتاد و هشت ساله اش و دختر و دامادش!از این خانه سی متری پانزده مترش اتاق بود پانزده مترش حیاط و آشپزخانه و حمام و غیره و ذلک(این غیره و ذلک شامل انبار هم می شود!)کف اتاق چندین تا فرش پهن بود.فرش یعنی این که چیزهای مختلفی پهن بود یک تکه گلیم یک متری،یک تکه موکت نیم متری و... آشپزخانه اش اتفاقا اوپن بود،یک گنجه که در نداشت!سقف همان اتاق پانزده متری سوراخ بود.ما که رفتیم کاحبیب رفته بود برای بخاری شان هیزم بیاورد چون نفت گران است نمی توانند بخاری نفتی روشن کنند.(ببخشید من واقعا نمی دانم بابت یک لیترنفت باید چقدر پول داد!قیمت نفت خام west Texas را اما هر شب تلویزیون می گوید.) وقتی کا حبیب با یک پشته هیزم برگشت و سعی کرد با پشت خم شده از کادر در باریک وارد خانه شود تصویر ضدنور و آن کادر ناب جان می داد برای عکاسی!حیف دوربینم جا مانده بود!کا حبیب که آمد توی اتاق از همان دست راست با همه دست داد با ما دو تا خانم جمع هم! برای من کمی غریبه است این رفتار ولی به نظر او اصلا این رفتار عجیب به نظر نمی رسید.آخر فمینیسم!
دوم-:اسمش فرشته بود.ما ندیدیمش یعنی وقتی رفتیم به خانه شان سربزنیم او رفته بود سرکار(سر کار اینجا دقیقا یعنی همان کلفتی!)یک...دو..پنج...هفت تا بچه داشت و یک شوهر روانی!خوشبخت بودند زیر پایشان فرش داشتند گیریم بی رنگ و رو و یک تلویزیون!
سوم-اسمش را نمی دانم.یعنی از او کسی اسم نبرد چون مرده بود و خلاص شده بود از زندگی ولی آثارش به جا بود.یک شوهر جانباز شیمیایی با دو سه تا کیسه داروی رنگارنگ که نفس کشیدنش آسان نبود و دو تا پسر جوان یکی دانشجوی یکی از این رشته های علوم پایه و یکی دانش آموز دبیرستانی.سه تا اتاق سیمانی داشتند.یکی شان فقط فرش داشت و یک توالت اوپن!
چهارم-اسمش خانم م.بود.این طور صدایش می کردند.فوق دیپلم زبان انگلیسی،جوان و خوش بر و رو!خوشبخت بود چون کاری داشت و سر برج حقوق می گرفت.نظافتچی و آشپز با تحصیلات زبان انگلیسی!
همه اینها را روز اولی که رفته بودم سنندج ملاقات کردم یعنی روز هفتم مارس. فردا روز آسان تری بود.عصر هشتم مارس دو تا مراسم برای بزرگداشت روز جهانی زن توی سنندج برگزار می شد که من به یکی از آنها سر زدم.نه شرافت خانم آمده بود،نه فرشته نه خانم میم! چند تا مقاله علمی خوانده شد و یکی دو تا حرکت نمادین و کمی هم شعار و فیلم!ولی خب باز هم خدا را باید شکر می کردیم که کسانی می توانندحرف بزنند.همین که تشکل های غیر دولتی در سنندج هم زنده هستند و حرف می زنند و می توانند مراسم برگزار کنند خودش کلی دموکراسی بود!هشتم مارس برای همین خوب است.شب دیروقت یک sms از خواب بیدارم کرد یک نفر روز جهانی ام را تبریک می گفت ولی خیلی دیر!ساعت از 12 نیمه شب رد شده بود و رسیده بودیم به نهم مارس و پرت شده بودیم به یک روز دیگر از 364 روز مردانه!
رفته بودم کردستان آن هم فقط برای دو روز.راستش قبل از سفر فکر می کردم کردستان جای غریبه ای است.ولی سنندجی که من دیدم مثل بیشتر شهرهای ایران بود.اهواز،شیراز،تبریز بنابراین مطمئن باشید اگر بروید سنندج احساس غریبه گی نمی کنید.وقتی رسیدیم سنندج توی فرودگاه دوستی که آمده بود به استقبال مان می پرسید ما از آنهایی هستیم که فکر می کنیم اینجا کردها سرمی برند؟تجربه دو روزه من می گوید اینجا زخم هست،زخم عمیقی هم هست که البته به چاقوی خیلی ها سال هاست به جان مردم کرد نشسته و هنوز هم بعضی ها به آن نمک می پاشند.و من این یکی دو روزه مدام به راه های التیام این زخم ها فکر می کنم.
برای سفر به کردستان به کتاب هایی که خوانده اید اعتماد نکنید از جمله به کله اسب جعفر مدرس صادقی آنجا را باید خودتان ببینید.خبر ندارم سال های اول انقلاب و جنگ در سنندج چه خبرها بوده است ولی سنندج امروز آرام است و به زندگی فکر می کند.دم عید آنها هم مثل همه ایرانی ها سبزه می خریدند و ماهی قرمز انتخاب می کردند و به فکر نونوار شدن بودند.قیمت این نونوار شدن هم خیلی گران نبود.در خیابان های مرکزی شهر سنندج دستفروش ها لباس های دست دوم می فروختند و کفش های دست دوم و خلاصه یک تاناکورای خیابانی.بازار ترقه جرقه هم به راه بود.احتمالا می نشینم یک سفرنامه کردستان می نویسم چون فکر می کنم باید از کردستان بنویسم برای آدم هایی که مثل خودم فکر می کنند کردستان جای دیگری است جایی بیرون از محدوده دلبستگی های ایرانی ما!
من امروز خاله مامان شدم.یعنی الان خاله مامان یک نفر هستم که آن یک نفر دختردختر خواهرم است.یلدا دختر تازه خانواده ماست.یک معنی این اتفاق همین است که مهدی می گوید داردم پیر می شوم.من روز به دنیا آمدن همین دختر خواهرم را هم یادم است و امروز خودش بچه دار شده!پس چرا من الکی احساس جوانی می کنم؟29 سالگی یعنی سن و سالی از من گذشته یا اینکه دختر خواهرم زیادی زود جنبیده؟به هر حالبچه دار شدن از آن مسائل خیلی طبیعی و خیلی عجیب زندگی است که من از آن می ترسم.وقتی یک آدم را به وجود می آوری مسئول آن هستی و من نمی دانم می توانم مسئول کسی بشوم یا نه!
چرا فمینیسم در ایران همه گیر نمی شود؟ علی اصغر سیدآبادی-هنوز
اردیبهشت گذشته که نمایشگاه مطبوعات برگزار شده بود شهلا شرکت یک تصمیم انتحاری گرفته بود و یک پوستر بزرگ چاپ کرده بود زده بود توی غرفه اش.چند باری در طول نمایشگاه توی غرفه آنها بودم و می دیدم که چطور مردم طوری برخورد می کردند انگار مجله زنان به خودمان فحش بی ناموسی می دهد! روشنفکرترها و دلسوزترها می گفتند این تندروی است و بعضی های دیگر هم اظهار تاسف می کردند که چطوراین زنان وقیح شده و در روز روشن داد می زند فمینیست است!همین جوری با خواندن یادداشت رفیق مان یاد این خاطره افتادم!
چهره ای،تصویری،اثری-فرشته توانگر لینک از خوابگرد
وقتي كار به بنبست رسيد به عنوان اعتراض استعفا كردم-گفت و گوی توسعه با دکتر معین
وحید پوراستاد هم آنلاین شد.آدم کلا خوشحال می شود از این جور اتفاق ها.او در مورد اقبال حق دارد.آنها به شدت فقیرند و به سبک اوشین با برنج و تربچه صورت شان را سرخ نگه می دارند.
یکی دوهفته است در چلچراغ یک کافه زده ام اسمش را گذاشته ام کافه ناصری و از وقتی این کافه را راه انداخته ام کلی خودمان از خودمان خوشمان آمده این کافه ناصری یکجورهایی بلاگ چاپی است!چه شود!
ببینید متن این دعوتنامه چه خفن و تیریپ چلچراغی نوشته شده!