Thursday, June 30, 2005

التماس نامه

یک نفر به داد تمپلت اشکان خواجه نوری برسد که هم اکنون نیازمند یاری سبز ملت وبلاگ پرور است.ثواب دارد به خدا!چون من از وبلاگش خیلی خوشم می آید. اشکان خواجه نوری در وبلاگش حرف های خیلی خوب و به درد بخوری در حوزه تبلیغات می زند.
اینها گیر داده اند دوباره به اصلاح قانون مطبوعات هم دکتر محسنیان راد در این مورد حرف زده هم دکتر پیمان جبلی ولی انگار این استادان بزرگوار من حواسشان نیست که کدام مجلس دخیل بسته اند.از آن مجلس پنجم که عشرتش شایق نبود آن قانون بیرون آمد از این یکی چه چیزی درخواهد آمد من نمی دانم.

Tuesday, June 28, 2005

بازگشت به زندگی

یکی دو سال پیش فیلمی ما یعنی آقایی که برایمان فیلم می آورد توی فیلم هایش اسرارگنج دره جنی را هم داشت که برش داشتم ولی بنده خدا برای اینکه کاسبی اش حلال باشد توصیه کرد این فیلم را برندارم چون فیلم مزخرفی است!توضیح بدهم که این فیلم کار ابراهیم گلستان است.من همیشه به خاطر حریم اسرار آمیز دور و بر گلستان به او علاقه داشتم و می خواستم درباره اش بیشتر بدانم برای همین خیال طرف را راحت کردم که من با علم به مزخرف بودن فیلم! دارم این کار را می کنم! تازگی ها کتاب نوشتن با دوربین منتشر شده که گفت و گوی مفصلی است با گلستان و برای شناخت دنیای آدم های روشنفکر پیش از انقلاب خیلی کمک می کند.دنیایی که من نسبت به آن خیلی کنجکاوم.
کتاب دیگری که این روزها برای التیام دردهای سیاسی ام خریده ام کتاب مرگ قسطی است نوشته لویی فردینان سلین با ترجمه مهدی سحابی که نشر مرکز منتشرش کرده است.قبلاً از لویی فردینان سلین کتاب سفر به انتهای شب منتشر شده است که نمی دانم چرا کتاب غریبی است.یعنی خیلی ها را می شناسم که آدم های کتابخوانی هستند ولی این کتاب را ندیده اند.قیمت این کتاب البته برای آدم بیکار شده و روزنامه از دست داده ای مثل من گران است ولی هفت هزار و نهصد تومان مبلغی است که می ارزد آدم برای بازگشت به زندگی واقعی بپردازد.
کتاب میرا نوشته کریستوفر فرانک با ترجمه لیلی گلستان هم هدیه پرستو است که دو سه صفحه اولش را که نگاه کرده ام و در فضای هزار و نهصد و هشتاد و چهار می گذرد.
بگذارید اسم کتاب کوچک پنین نوشته ناباکوف را هم بیاورم که برای خودم خریده ام.این کتاب هم خودش خوب است هم قطعش یعنی می توانید با خودتان این ور آن ور ببرید و بخوانیدش.
ولی از همه مهم تر دارم نامه های سیمین دانشور به جلال آل احمد را می خوانم که واقعاً جالب است بعدها دلیل این جالب بودن را برایتان تعریف می کنم البته

*
پای صحبت ابراهیم گلستان -بی بی سی فارسی
مژده به اهالی فرهنگ و هنر! نگران نباشید برادر کلهر می گوید احمدی نژاد هم تیریپش خیلی ایول دارد این گفت و گو را بخوانید شاید شما هم امشب سر آسوده به بالش گذاشتید

Monday, June 27, 2005

چگونه با دپ زدن سیاسی مقابله کنیم

دیشب به پرستو می گفتم دقت کرده ای برو بکس بلاگستان بعد از انتخابات دپ زده اند و ناجور زده اند توی کار شعر و شاعری؟نمونه اش هم که زیاد است.از ناتور تا ندا برای همین پیشنهاد کردم برای اینکه ما توی این مد جدید بلاگی عقب نیفتیم یک شعر متفاوت پیدا کنیم و بگذاریم توی وبلاگ هایمان.فکر کرده بودم از این ترانه های کوچه بازاری چیزی پیدا کنم بگذارم اینجا یا آن طور که پرستو پیشنهاد کرد از این ترانه های بند تنبونی! ولی در جستجو لابه لای موزیک هایمان برخوردم به این ترانه ای لامروت که چند وقت پیش با تخلیه موزیک های امیر منصوری از توی ام پی تیری پلیرش وارد کامپیوترم شده بود. فکر نکنید من می خواهم کلاس بگذارم و بگویم قضیه کلا اتفاقی بوده است چون قبلا ماهیتم را در مطلبی با عنوان نیمه جوات روح آدمی افشا کرده ام و فرصت پنهانکاری نیست. به هرحال این ترانه را مرتضی احمدی خوانده است و کار خوبی است و شما را کمی از حس شکست و بدبختی و افسردگی بعد از انتخابات بیرون می آورد. بخصوص شنیدن این ترانه به دوستانی توصیه می شود که امروز در همایش سپاس از حامیان معین شرکت کرده اند و مجبور بوده اند شعرهای افسرده کننده سعید شریعتی را بشنوند.کم مانده بود شریعتی بخواند:
آن گل که بیشتر به چمن می دهد صفا
گل چین روزگار امانش نمی دهد
خلاصه این شما و این ترانه توپس و باحال و ایول ناک ای لامروت که باید با فتح الف بخوانیدش:

ای لامروت! نکن مارو اذیت


نامهربونی، نمی دونم می دونی
که عشقت ما رو کشته
تیر نگاهت
دو تا چشم سیاهت
مث آلو درشته!
رحمی نداری، بر رنج و دردم
آخر مگه من، با تو چه کردم
انقد چرا لج می کنی
هی چشماتو کج می کنی
ترک منو کردی چرا
رفتی تو از پیشم چرا
ای لامروت! نکن مارو اذیت
هیچ طاقت ندارم
پیش رقیبون، سیه کردی عزیز جون،تو روز و روزگارم
از اینجا به بعد تیریپ ترانه کوچه باغی است
از اول یار من بودی و این آخر ولم کردی
نمی دونی از این کارت چه خامی بر دلم کردی
به من نارو زدی باشه، ولی باز از تو ممنونم
من دیوونه رو هشیار کردی، عاقلم کردی
و دوباره با ریتم دیمبل و دیمبول
موندم تو دنیا، عزیز تنهای تنها
خوراکم آب و درده
از غصه و غم مامان جون! رنگ و رویم
مثه زردچوبه زرده
یادم نمی ره اون شب تو کافه
کردی با عشوه ما رو کلافه
هی با فتی لاس می زدی
چشمک به عباس می زدی
حرفایی از عشق و وفا
هر چی دلت خواس می زدی
ای لامروت! نکن ما رو اذیت
دیگه طاقت ندارم
پیش رقیبون سیه کردی عزیز جون! تو روز و روزگارم

Sunday, June 26, 2005

i'm sorry

یه رفیقی داریم که این جور وقتا میگه:من مممممممعذرت می خوام! حالا منم همین طور! ولی به نظر من طرفداری آقای برادر یک فکر درست و حسابی برای خرید این دامین باید بکنند چون به هر حال پای آبروریزی هفده هجده میلیون نفر آدم در میونه! بعدن نگید نگفت.

ماهی ها برای آخرین بار عاشق می شوند

در بازار کتاب های روانشناسی کتابی هست به اسم قورباغه را قورت بده ایده این کتاب این است که اگر فکر کنی هر روز صبح یک قورباغه را قورت داده ای می شود گفت سخت ترین کار آن روزت را انجام داده ای بنابراین هر شکستی در برابر این اتفاق آنقدر جدی نیست.
راستش من همان روز جمعه قورباغه ام را قورت دادم و بلند شدم رفتم سینما و فیلم ماهی ها عاشق می شوند را به توصیه یک رفیق باحال تماشا کردم.این فیلم جشنواره ای است از غذاهای ایرانی و بعد از تماشای آن همانقدربه غذا خوردن احتیاج پیدا می کنید که یک آدم بعد از خوردن پنج کیلو هندوانه به دستشویی احتیاج پیدا می کند!تشبیه از این قشنگ تر بلد نبودم!ما بعد از دیدن فیلم رفتیم رستوران هانی و این عکسی که می بینید ازپلو قیمه خوش طعم و خوش عطر آنجا گرفته ام.ببینید و حالشو ببرید گور پدر سیاست


iranian-food.jpg

خاتمی،خاتمی عزیز

khatami.jpg

می خواستم بی خیال سیاست شوم ولی نوشتن از خاتمی که سیاسی نویسی نیست
چند وقت پیش ابرایم نبوی در سالروز دوم خرداد یادداشتی داشت با تیتر اشک ها و لبخندها و آنجا نوشته بود
بیست و پنج روز دیگر خاتمی از روی صندلی ریاست جمهوری برخواهد خاست و کسی دیگر از میان همه آنها که نام شان را می دانیم روی این صندلی خواهد نشست. چشم مان را ببندیم و هر کدام از آنها را روی این صندلی فرض کنیم. تازه می فهمیم خاتمی چقدر برای این صندلی بزرگ بود و دیگران چقدر در قیاس با خاتمی کوچکند. حتی می خواهم بگویم از میان همه آنها که موجودند و نه ممکن، از تمام بزرگان ایرانی که در سراسر جهان هستند و ممکن است فرض کنیم می توانند روی صندلی قدرت بنشینند، کدام شان به بزرگی و شرافت در اندازه های خاتمی هستند؟
من فکر می کنم خیلی خیلی مانده تا بفهمیم خاتمی اصلا کی بود. در ماه های مانده به انتخابات هرکس رسید سنگی هم به طرف او پرتاب کرد به نیت قربت به صندلی ریاست جمهوری ولی ایسنا در یک کار خیلی خوب مشغول انتشار مجموعه مطالبی درباره روزهای تلخ خاتمی است.فکر می کنم برای بزرگداشت انسان بزرگواری که هشت سال از زندگی ما را با غرور ایرانی بودن آمیخت باید کار بزرگی کرد.
*
برای آنها که گویاشان فیلتر شده است این لینک قابل استفاده است که توی گوگل پیدایش کردم.

Saturday, June 25, 2005

اگر دم دستم بودید

خانمها و آقایان تحریمی عزیز! که این گل را به سر ما زدید اگر فکر کردید من بلند می شوم محض خاطر خطیر شما انقلاب می کنم و این نظام را می ترکونم تا شما حالشو ببرید کور خوندید چهار سال با این رئیس جمهور خوش تیپ حال کنید ببینم باز هم افه تحریم می آیید یا نه!سرکار خانم عبادی عزیز شما هم همینطور

هورا از این به بعد هر روز گودبای پارتی دعوتیم

هر کی خوابه خوش به حالش
ما متاسفانه به بیداری دچاریم

...

بروبکس همه از شدت استرس آنلاین اند می گم بیایید یه شام غریبان آنلاین را بندازیم

Friday, June 24, 2005

جبر تنها بخش ریاضیات بود که من بلد بودم

مساله:آدم اگر برود شمال باز هم باید از بین رفسنجانی و احمدی نژاد یکی را انتخاب کند؟در رو ندارد؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.دارم از واقعیت فرار می کنم
.
.
.
.
.
.با قطار

Thursday, June 23, 2005

روشنفکر بی عمل مثل زنبور بی عسل است

من خودم بودم که هفته پیش توی خیابان ولی عصر داد می زدم فقط معین بیدار
من خودم بودم که هفته پیش جلوی ستاد دو نبش عالیجناب سر پارک وی داد می زدم عالیجناب سرخپوش!ما همه گنجی شدیم.
من خودم بودم که وقتی هاشمی چی ها هو می کردند داد می زدم خاتمی گفته به من زنده باد دشمن من
من خودم بودم که هفته پیش،از راننده های ماشین هایی که برچسب هاشمی را چسبانده بودند می پرسیدم چند گرفتی؟!
من خودم بودم که به تو،به خودم،به دیگران اتوبوس ارمنستان و قتل های زنجیره ای را یادآوری می کردم.
من خودم بودم که دو ماه پیش می گفتم این اصلاح طلب ها ما را گروگان خودشان گرفته اند.
من خودم بودم که به معین گفتم چرا باید از ترس دیگران به تو رای بدهیم.
من خودم بودم که همین هفته پیش می خواستم رفسنجانی را از بالای بیلبوردهای سیاسی پایین بکشم.
من خودم بودم که می گفتم یک قدم به جلو حتی اگر کوچک باشد بهتر از عقب عقب رفتن است.
من خودم بودم که سر میدان هفت تیر حنجره ام را خط خطی کردم تا ثابت کنم معین دارد حزبی کار می کند و این یعنی می تواند بهتر از خاتمی کار کند.
و حالا من خودم هستم که هیچ کدام از آن حرف ها را یادم نرفته و می گویم روشنفکر بی عمل مثل زنبور بی عسل است.اگر روشنفکرهایی که این روزها از ترس شهردار پناه برده اند به دامان سردار هفته پیش به این آگاهی می رسیدند الان کاسه چه کنم؟چه کنم؟دست نگرفته بودیم.
تو حق داری آنجا در دنیای رسانه های آزادت بنشینی ولی حق نداری پای رفتن من و دیگران را بگیری!و چاره از سر ناچاریمان را به حساب بلاهت بگذاری. ما بیست و چهار ساعت چرا و اما و اگر و شاید را بی خیال می شویم!برای اینکه فردا قرار است هنوز اینجا توی این خیابان های همیشه دوست داشتنی تهران حداقل حق قدم زدن داشته باشیم.تو هم اگر دلت خواست برو فردا رای بده تا بعد بنشینیم به راهکارهای یقه گیری از رئیس جمهور آینده فکر کنیم.این راه ها حداقل چیزهایی هستند که ما آدم های ساکن ایران هشت سال در روزگار دولت اصلاحات یاد گرفته ایم.

Tuesday, June 21, 2005

احمدی نژاد قبل و بعد از اصلاحات

یک ضرب المثل خارجکی هست که می گوید شیطان برای دست های بیکار،کار پیدا می کند.این هم نمونه اش!اگر دوستان توقیف چی روزنامه ما را توی قیف نمی کردند من الان بیکار نمی شدم بلای اصلاحات را بر سر برادر شهردار بیاورم.به این ترتیب می توانید ببینید موجود اصلاح ناپذیر در این دنیا نداریم.همه اصلاح پذیرند.

reform.jpg

قله هایی که کشف نکرده ایم

گاهی وقت ها از اینکه بلدم بنویسم یا به تعبیر خودخواهانه تر بلدم خوب بنویسم احساس غرور می کنم.اما گاهی با خواندن فارسی نویسی بعضی ها از خجالت آن غرور بی جا جرات نمی کنم سرم را پیش خودم بلند کنم.مثلا دیشب که شماره جدید نشریه بخارا ویژه جلال ستاری را ورق می زدم به دو مطلب برخوردم که با آن حس و حالی که دیشب داشتم خواندنش عجیب بود ولی خواندمشان.وقتی از حس و حال دیشبم حرف می زنم دقیقا منظورم حس و حال آدمی است که بعد از یک روز پر تنش و تشنج به خانه برمی گردد در حالی که روزنامه ای را که برایش کار می کرده توقیف کرده اند و بین دو نامزد ریاست جمهوری فجیع و فاجعه مخیر شده است!
آن دو مطلب یکی عنوانش «ادای دین» بود در مورد گاستون باشلار و دیگری «رهاننده را چاره باید نه زور» درباره بودجه تئاتر که هر دو را جلال ستاری نوشته است.فکر نکنید گاستون باشلار شخصیت محبوب من است یا علاقه خاصی به بحث بودجه تئاتر دارم.راستش تا پیش از این اسم باشلار به گوشم نخورده بود و به چشمم هم نیامده بود و به تئاتر هم در حد تماشا علاقه و ارادت دارم.موضوع این است که جلال ستاری هردو مطلب را چنان روان و شیوا نوشته بود که من فقط برای لذت بردن از شیوه فارسی نویسی هر دو را تا پایان خواندم و چیزهای تازه ای هم البته یاد گرفتم.
منظورم از جذابیت شیوه فارسی نویسی ستاری این است که در نوشته او نه یک کلمه زیاد است و نه یک کلمه کم.هر جمله و کلمه ای به قاعده ای سر جایی نشسته است که باید.
دست کم برای نوشتن این چند خط مجبور شدم با نگاه کردن روی دست جلال ستاری مدام خودم را اصلاح کنم.گاهی وقت ها مثل همین الان فکر می کنم ما حوالی خودمان چه قله هایی داریم که نه تنها فتح شان نکرده ایم که کشفشان هم نکرده ایم.جلال ستاری از آن قله هاست که من عجالتا کشفش کرده ام خدا فرصت و جرات و البته شایستگی رسیدن به کوهپایه های او را فراهم کند فتح دانایی او پیشکش.از منصور نصیری که چند وقت پیش با اشاره به این قله باعث شد به اسم جلال ستاری حساس بشوم متشکرم.
اینها را هم بخوانید:
خبر اهدای نشان ملی فرهنگ و هنر فرانسه به ستاری بدون حضور نماینده ای از دولت ایران-خبرگزاری میراث

یک نامه سرگشاده

آقای خاتمی همچنان عزیز!
تو واقعا واقعا واقعا هیچ کاری نمی خواهی بکنی؟هیچ حرفی نمی خواهی بزنی؟واقعا می خواهی بنشینی تا از دل دولت اصلاحات دولت احمدی نژاد سر بلند کند؟به نظر حضرتعالی آدم این آبرو را برای کی می خواهد؟برای آن دنیا؟ما که به اسم خودمان گند زدیم و از ترس دولت کودتا گذاشتیمش پای نامه حمایت از هاشمی ولی تو بالاخره حرفی؟قدمی؟سوالی؟نامه ای ؟بیانیه ای؟حتی استعفایی در چنته نداری؟
مثل این که آقا منتظر بود من اینجا عصبانی بشوم بعد بیانیه بدهد.
به قول علما بعدالتحریر یا پی نوشت:
دوستی دارم که وقتی مثل دیروز بعد از توقیف روزنامه پیشنهاد می کنم برویم تحصن کنیم می گوید نه!من از خیابانی شدن کار خوشم نمی آید.خوشش نمی آید یعنی می ترسد .ترسش هم به خاطر این است که تاریخ معاصر ایران را خوانده است و می داند هر وقت کار به خیابان کشیده کنترل عقلانیت سخت شده و کار به جاهای باریک کشیده جاهای باریک هم یعنی چیزی شبیه اتفاق کوی دانشگاه در هجدهم تیر هشتاد و چهار
خب یک آدم جهان سومی بیچاره که دیگر روزنامه هم برای جیغ زدن ندارد(در کمال مسرت یک دوست جهان اولی دیروز می گفت ایران جزء کشورهای جهان سومی نیست چون این اصطلاح به کشورهایی اطلاق می شود که پیشینه مستعمره بودن داشته اند و ما نداشته ایم) چه کار باید بکند؟به نظر شما چاره ای جز گره زدن یک دخیل به امامزاده ای که اسمش خاتمی است خیلی کار عجیب و غریبی است؟

خسته‌ام

خسته‌ام!خسته‌تر از،خسته‌تر از،خسته‌تر از‎…
هيچ‌كاري دگر از تو،دگر از من،دگر از‎…
گفته‌بودي كه اگر بگذرم از اين طوفان
گفته‌بودي اگر از شب،اگر از پل،اگر از‎…
و گذشتم، و گذشتي ،و گذشتند و گذشت
و گذشتيم و نمانده اثر از ما،اثر از‎…
پل شكسته‌است و دگر فرصت برگشتن نيست
مگر از آن‌طرف شب‌ها نوري…مگر از‎…
خسته‌ام!گفتم برگرد!نگاهم‌كن مرد‎!
بيش‌تر از اين نگذار مرا بي‌خبر از‎…
فرصتي نيست كه هرهفته بيايي…باشد‎!
فرصتي نيست كه هرماه…ولي گاه هر از‎…

دوشنبه روز بدی بود

امروز برای چندمین بار در مجلس ختم یک روزنامه نشستیم و حرف های غم انگیز زدیم و به شوخی های هادی تونز خندیدیم و آمدیم بیرون تا با هم تکرار کنیم که دیگه خسته شدم خسته مال یک دقیقه از حال و روز ماست


eqbal.jpg

Monday, June 20, 2005

توقیف شدیم تمام شد

توقیف شدیم.ااین باربرای بیشتر از بیست و چهار ساعت .حکم توقیف موقت مان هم صادر شده است.در.این حکم که به امضای سید محسن قاضی بازپرس شعبه پنجم دادسرای کارکنان دولت و رسانه ها رسیده خطاب به مسجد جامعی وزیر ارشاد آمده:
با عنایت به شکایات واصله علیه آقای مرتض فلاح مدیر مسئول روزنامه اقبال مبنی بر چاپ و انتشار مطالب کذب و عاری از حقیقت و پخش شایعات به منظور تشویش اذهان عمومی و بحران آفرینی و تحریک به اقدامات غیرمتعارف در جهت اخلال در نظم و آسایش عمومی نظر به اینکه اقدامات خلاف قانون این روزنامه به صورت مستمر تکرار و مدیر مسئول آن بدون توجه به موازین قانونی و رسالت مطبوعات اقدام به چاپ و انتشار مطالب می نماید به استناد بند پنج اصل صد و پنجاه و شش قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران و بند و ماده سه قانون اصاح قانون تشکیل دادگاه های عمومی و انقلاب دستور توقیف موقت روزنامه اقبال صادر و اعلام و مقرر است از ادامه چاپ و انتشار روزنامه مذکور تا اطلاع ثانوی جلوگیری شود.دستور قضایی مطابق ماده پانصد و هفتاد و شش قانون مجازات اسلامی لازم الاتباع می باشد.
فعلا هم مجلس ترحیم توی تحریریه برگزار می باشد از دوستان و آشنایان و وابستگان دعوت می شود جهت خرماخوران تشریف بیاورند.

Sunday, June 19, 2005

یک مقایسه کوچک

ببینید تفاوت واضح بین آخوند و غیر آخوند این است در این مملکت:
نامه پر توپ و تشر کروبی به رهبر
بیانیه هاشمی رفسنجانی
و البته
بیانیه جبهه مشارکت
بیانیه سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی

بیانیه شماره چهار یک اصلاح طلب بیچاره جهان سومی

به درک اسفل السافلین!من هم به هاشمی رای می دهم.گیرم بمثابه سر کشیدن جام زهر

بیانیه شماره سه یک اصلاح طلب دچار گه گیجه

مهرنوش جان! متشکرم که صبح اول وقت به وقت لندن رفتی رای دادی و بعد رفتی سرکار و نیش و کنایه های همکارانت را تحمل کردی.
خورشید خانوم عزیز! به عنوان یک شهروند ایرانی متشکرم که دو ساعت رانندگی کردی تا خودت را به حوزه رای گیری برسانی و رای بدهی آن هم با حال ناخوش.
دوستان عزیز ساکن تورنتو! به عنوان یک هموطن از شما متشکرم که تا اتاوا رفتید تا چند رای به رای های معین اضافه کنید اما از قرار دغدغه مردم صحنه و دشتی و اسلامشهر و ابهر و گناوه و کاشمر تشکیل جبهه دموکراسی خواهی نیست.حالا می گویید چه کار کنیم؟ما بی خیال دموکراسی شویم یا چی؟نگران نباشید تلاش می کنم این "چه کار کنیم"را از اهالی سقز و مرودشت و الشتر هم بپرسم تا به تحلیلی جدی تر از ساکنان احزاب سه گانه طرفدار دموکراسی برسیم.

بیانیه شماره دو یک اصلاح طلب شکست خورده

کهن دیارا
دیار یارا
دل از تو کندم
ولی ندانم
اگر گریزم کجا گریزم
وگر بمانم کجا بمانم؟!

Saturday, June 18, 2005

بیانیه

خانم ها و آقایان تحریمی!ما باختیم قبول! اما شما چی؟

من و انتخابات و متافیزیک

ما دو سه رند عشرتی جمع شدیم این طرف
چون شتران رو به رو پوزه نهاده بر علف
از چپ و راست می رسد مست طمع هر اشتری
چون شتران فکنده لب،مست برآوریده کف
غم مخورید،هر شتر ره نبرد بدین اغل
زانک به پستی اند و ما بر سر کوه بر شرف
کس به دراز گردنی بر سر کوه کی رسد؟!
ور چه کنند عف عفی غم نخوریم ما زعف
بحر اگر شود جهان کشتی نوح اندرآ
کشتی نوح کی بود سخره غرقه و تلف؟!
کان زمردیم ما آفت چشم اژدها
آنک لدیع غم بود حصه اوست وا اسف!
جمله جهان پرست غم در پی منصب و درم
ما خوش و نوش و محترم مست طرب در این کنف
...
بید چو خشک و کل بود برگ ندارد و ثمر
جنبش کی کند سرش از دم باد لا تخف؟!
چاره خشک و بی مدد نفخه ایزدی بود
کوست به فعل یک به یک نیست ضعیف و مستخف
ابله اگر زنخ زند تو ره عشق گم مکن
پیشه عشق برگزین هرزه شمر دگر حرف
وقتی صبح با این خبر از خواب بیدار شوی که احمدی نژاد رای اول مردم ایران شده معلوم است که حالت بد می شود آنقدر بد که دست به دامان ماوراءالطبیعه(به قول شما متافیزیک)بشوی.خواستم فال حافظ بگیرم اینقدر گیج و منگ این خبر بودم که اشتباهی مولانا را برداشتم و وقتی بازش کردم فهمیدم چه اتفاقی افتاده ولی اینقدر این شعری که آمده جالب است که فکر کنم خودش باعث این اشتباه شده.
سعدی هم می گوید:
سعدی چو گرفتار شدی تن به قضا ده
دریا در و مرجان بود و هول و مخافت
اما فکر نکنم بتوانم تن به این قضا و قدر بدهم. باید کاری بکنم. یا شاید باید کاری بکنیم.

معین و همراهش

صاحب کافه سایبر یادم می اندازد که معین تنها کاندیدایی است که با همسرش پای صندوق رای رفته است.حسن پیکس یک عکس دیگر هم از همراهی او با معین در سفرهای استانی توی وبلاگش گذاشته است.این عکس برادرمان را هم ببینید که خداست!
این تعریف دنتیست را از احمدی نژاد با عشق تقدیم می کنم به آزاده عزیز باشد که حالشو ببره!

من هنوزم نگرانم

شرق کار خوبی می کند که لحظه به لحظه خبرهای تازه ای از نتایج انتخابات منتشر می کند.از ظهر از شدت اضطراب حالم بد بود.بی تعارف نگران بالا آمدن احمدی نژاد بودم ولی کم کم اوضاع بهتر شد.یک ساعت پیش توی ستاد آقای معین حتی بستنی پیروزی احتمالی هم به بچه ها دادند.دلنگرانی حاصل از احتمال بالا رفتن احمدی نژاد باعث شد بعضی ها بروند شناسنامه شان را پیدا کنند بروند رای بدهند!
بچه ها اما به بعد از انتخابات فکر می کنند و به راهکارهایی که معین و همراهانش را ملزم به ایستادن پای شعارهایشان کند.نمی دانم شاید فکر کردن به این چیزها خیلی زود باشد ولی حداقل می شود از الان به مدل های این یقه گیری فکر کرد.

Friday, June 17, 2005

دارندگی و برازندگی

Thursday, June 16, 2005

پنج شنبه تلفن و اضطراب

از تلفن ها متشکرم که پیغام می آورند:اینجا اوضاع خوب است...اینجا بیشتر تحریمی ها ‏معینی شده اند...اینجا همه می دانند پشت ماسک این لبخندها یک باتوم تمام قد ایستاده ‏است.‏
از اس ام اس ها متشکرم که هر چند دقیقه یکبار یادم می آورند مردم فریب یک لقمه نان ‏موعود و آزادی نامحدود را نمی خورند. ‏
از نظرسنجی ها متشکرم که نشان می دهند ساعت به ساعت عقلانیت ایرانی از بی فکری و ‏بی عملی جلوتر می رود.‏
از حنجره ام متشکرم که در آخرین روز تبلیغات چند ساعتی دوام آورد تا به مردمی که سر ‏میدان هفت تیر جمع شده بودند بگویم چرا از رای دادن به خاتمی پشیمان نیستم،بگویم اگر ‏خاتمی این همه حوصله نمی کرد حالا این آقایان پلیس نمی ایستادند آنجا تا امنیت گفت و ‏گوی ما برقرار باشد،بگویم اگر همه دستاورد اقتصادی خاتمی فقط راه انداختن صندوق ‏ذخیره ارزی باشد برای تعظیم جلوی او کافی است،بگویم اگر بعد از هشت سال همه آقایان و خانم های غیر شفاف ‏‏سازمان های غیر دولتی و نهادهای مدنی را می کوبند به خاطر این است که جامعه مدنی بدون اینها ممکن نیست و ‏خاتمی فرصت نفس کشیدن برای نهادهای مدنی فراهم کرد،بگویم که من حوصله انقلاب ‏ندارم،بگویم که روشنفکری که رای ندهد روشنفکر مرده است،بگویم معین این بار به ‏پشتوانه سه حزب سیاسی وارد عرصه شده است،بگویم من هم مثل تو هستم گیریم کمی ‏نگران تر،کمی مضطرب تر،کمی پرشر و شورتر،کمی امیدوارتر و گیریم تو کمی از من ‏خسته تر باشی.
از شماها متشکرم که تحمل کردید برای خودم هشت سال از زندگی ام را مرور کنم .‏
حالا بی خیال این حرف ها! بیست و چهار ساعت فرصت دارم به آنهایی که هنوز در تردید ‏هستند بگویم چه کیفی می دهد با رفتن پای صندوق های رای این آقا را با زبان خوش از ‏آن بالا پایین بیاوریم.

rafsanji.jpg



در نیم ساعت گذشته از سه نفر تحریمی جان سخت بله گرفته ام.حاضرم باز هم بازهم و ‏بازهم سر این قضیه بحث کنم و حرف بزنم.به قول دکتر معین چرا که نه؟پای چهار سال از ‏جوانی مان در میان است.‏
در خیابان ولی عصر-آزاده عصاران دیروز برای دقایقی ناخودآگاه پوسته تحریم را شکست و با ما معینی ها احساس هم دلی کرد!
ما برنده انتخابات هستیم-هنوز علی سیدآبادی
چهار افسانه درباره رفسنجانی برای آنها که از هاشمی برای خودشان قهرمان ساخته اند و رئیس جمهور:خودمان از حسین درخشان
بازار داغ گفت و گوهای انتخاباتی -عکس های برادر نصیری فوتوز!

Wednesday, June 15, 2005

پنجاه و چهارساعت مانده تا

1-خیلی از دوستان تحریمی این روزهای آخر بالاخره تصمصم شان را گرفته اند و می خواهند رای بدهند و البته به معین رای بدهند یکی از این شخصیت های تاثیر گذار سعیده اسلامیه است که امروز با ارسال یک اس ام اس! اعلام کرد که در انتخابات حضور پیدا می کند.
2-امروز اصلاح طلب ها با دلی آرام سربه زمین گذاشتند چون استقبال از همایش حامیان معین در استادیوم بیست هزار نفری دانشگاه تهران فوق العاده خوب بود.آگاهان می گویند تاج زاده جو گیر شده و گفته ما دور اول برنده ایم.
3-هنوز هم این مرد تنها کسی است که برای بلند کردن عکسش این همه دست بلند می شود.خاتمی بزرگ،شریف و ...توی این سه نقطه چقدر کلمه باید بگذارم تا شایسته او باشد؟

hands.jpg

Tuesday, June 14, 2005

ب-چرا به نامزد اصلاح طلب ها رای می دهم؟

آن وقت ها که دکتر معین وزیر علوم بود چندباری دیده بودمش و به نظرم نه تنها جذاب نبود که کمی چکش خورده هم به نظر می رسید! روزی که از تصمیم جماعت اصلاح طلب(که نامزدی معین باشد) مطلع شدم فکر کردم این یک خودکشی سیاسی است چون بعد از رئیس جمهوری با شمایل خاتمی تحمل معین کار سختی است! البته جدی تر که نگاه کردم دیدم مساله آن جذابیت ظاهری نیست.من هرچه گشتم در کارنامه او غیر از استعفا بعد از جریان کوی دانشگاه و تلاش برای اصلاح ساختار آموزش عالی چیزی ندیدم.
امروز اما کار از شوخی گذشته است. حتی هاشمی رفسنجانی هم قضیه انتخابات را جدی گرفته و خلاصه شهری است پر کرشمه وخوبان ز شش جهت (جهاتش می شود معین وکروبی و لاریجانی و قالیباف و رفسنجانی و احمدی نژاد !) و در گیر و داری که یک نفر قول اقتدار می دهد آن یکی قول مستمری ماهانه، یکی دم از فرهنگ می زند آن یکی دم از رابطه دوستانه با آمریکا من به رئیس جمهوری فکر می کنم که پیش از هر چیز حرف های مرا بشنود، بفهمد، عمل کند و نگرانی های مرا درک کند.
درشت ترین نامزد انتخاباتی با من که دیگر طبق تقسیم بندی های سازمان ملی جوانان، جوان نیستم حداقل چهل و یک سال فاصله سنی دارد. پس چطور می تواند و توقع می رود که رئیس جمهور دومین کشور جوان جهان شود؟و موفق هم باشد؟
نامزدهایی هم هستند که مثل معین چکش خورده نیستند.یک کدامشان اتفاقا خوش تیپ هم هست. لباس هایش را ست می کند و به فکر جذابیت های فضای پیرامونش هست اما یک نظامی تمام عیار است. من اما راستش را بخواهید با علم به دکترای مدیریت کسی که برای رسیدن به ستاد انتخابات کشور از چراغ قرمز هم عبور می کند تردید دارم او متناسب با شعارهای قشنگش عمل کند. از طرفی نگرانم که چطور بعد از یک رئیس جمهور فیلسوف و دانشمند به حکومت نظامی ایشان تن بدهم از طرف دیگر تاریخ معاصر ایران می گوید هروقت برای تثبیت دموکراسی در این کشور تلاشی صورت گرفته یک نظامی به میدان سیاست آمده تا طرفداران مردم سالاری را سر جایشان بنشاند. نمونه اش همان آقای رضاخان یا سپهبد رزم آرا. به نظرم رأی دادن به حکومت یک نظامی آن هم پیش چشم دنیایی که ما را با اندیشه گفت و گوی تمدن های خاتمی شناخته است کمی تا قسمتی مایه شرمساری است.
گفتم این روزها وضع ما شده است مصداق آن شعرحافظ که: «شهری است پر کرشمه و خوبان ز شش جهت» اما من دیگر مثل سال 76 احساساتی نیستم.تصمیم گرفته ام حالا که مطمئنم بدون استفاده از ابزار دموکراسی نمی شود به جامعه مدنی رسید نگذارم اقلیت جامعه برایم تصمیم های مهم بگیرند. گیریم این تصمیم گیری، انتخاب از میان بد و بدتر باشد! من مثل هر آدم عاقلی به بد رأی می دهم.با این استدلال که بهتر از بدتر است.

الف-چرا حتما حتما رای می دهم؟

مدت ها پیش وقتی هنوز اصلاح طلب ها سفرهای دوره ایشان را برای معرفی نامزد انتخاباتی شان شروع نکرده بودند فرصتی پیش آمد تا با مصطفی تاج زاده سر انتخابات کل کل کنم. حرف های من همان دغدغه های همیشگی میلیون ها آدم بود که برای زندگی بهتر به تغییر و تحول فکر می کنند بدون اینکه لازم باشد هزینه های تلخ انقلاب را بپردازند.
به تاج زاده گفتم شما اصلاح طلب ها مردم را گروگان خودتان می دانید. به آنها می گویید اگر می خواهید توی بغل مدیریتی از نوع احمدی نژادی نیفتید بیایید سراغ ما! از طرف دیگر ما همینیم که هستیم عوض هم نمی شویم حالا حق انتخاب با شماست! به این می گویند دموکراسی وطنی! یا به قول نیک آهنگ کوثر استراتژی ترس یا به تعبیری که این روزها زیاد می شنویم انتخاب بین بد و بدتر.
و البته که من علاقه ای به تکثیر تأسف برانگیز اندیشه ای که این روزها به جان پایتخت افتاده ندارم بنابراین آن راه دیگر را انتخاب می کنم که شمایید. اما چه تلخ، چه سخت، چه بی رحمانه!
از آن روز تا حالا آنقدر فرصت فراهم بوده که کسی مثل هاشمی رفسنجانی بی خیال تردیدهای نداشته اش بشود و من هم حالا با خواندن بیانیه ورودی ایشان، هیچ تردیدی ندارم که مثل او در انتخابات شرکت می کنم گیریم مواضع مان با هم خیلی فرق داشته باشد.و اصلاح طلب ها هم یک بار دیگر وقت داشته اند که باز شعارهای قشنگ بدهند و حتی نظر سیاستمداران کهنه کاری مثل سحابی و یزدی را هم جلب کنند ولی تردیدها؟
این نوشته پاسخی است به تردیدهای خودم اگر تردیدهایم شبیه شما بود ببخشید!
من به عنوان یکی از متولدین دهه پنجاه که هم انقلاب به پست زندگی ام خورده و هم جنگ، رویای زندگی در فضای غیر جنگی را دارم. در تمام طول زندگی ام دشمنی بوده که باید مدام از آن می ترسیدم. می گویم باید چون این ترس ایدئولوژی مان شده است. تنها در مدت کوتاهی بعد از روی کار آمدن خاتمی این ترس ریخت و به عنوان یک ایرانی فهمیدم می شود با آدم های خارجی هم حرف زد، که همه دردسرهای ما از خارج وارد نمی شوند، که می شود تنها صادرات غیر نفتی ما مخ های هم سن و سال من نباشند، که با ایده لیبرالیسم راحت تر از رادیکالیسم می شود در این دنیا زندگی کرد و فهمیدم دیگر حوصله شعار دادن و به قول ادبیات قدیم کف بر لب آوردن و سر شکستن را ندارم. (این تغییر سیستم به نظرتان آشنا نمی آید؟)
خیلی ها از رأی دادن به خاتمی پشیمان اند چون فکر می کنند با ریختن آن رأی های تک تک به صندوق های رأی باعث تثبیت سیستمی شده اند که سر سازگاری با تحولات دنیای آنها را ندارد. خیلی ها فکر می کنند اگر آن روز به اندیشه خاتمی رای نداده بودند این سیستم تا حالا ترکیده بود و جایش یک سیستم حکومتی با حال سبز شده بود. خیلی ها هم فکر می کنند اگر رای نداده بودندآمریکا می آمد و مشکلی را که خودش درست کرده حل می کرد و می رفت پی کارش. این دسته آخر این روزها تحولات دو کشور دوست و برادر افغانستان و عراق را به شدّت پیگیری می کنند و مدام منتظرند تا کوچکترین تحولات مثبت را به حساب آمریکا واریز کنند و حسرت شان بیشتر شود.
من تحلیلگر سیاسی نیستم اما به عنوان یک شهروند عادی تجربه دوبار عدم مشارکت را در پشت سرم و حاصل تلخ آن را در پیش رویم می بینم. یکی انتخابات شورای شهر که بعضی ها به «نه بزرگ» به نظام(چه اصلاح طلب و چه محافظه کار) تعبیرش کردند و دیگری انتخابات مجلس هفتم که با کمی شجاعت می توانست به یکی از دستاوردهای بزرگ دولت خاتمی از نگاه مردم تبدیل شود که نشد.
در انتخابات شوراها من حتی به کله شق ترین آدم کابینه خاتمی یعنی مصطفی تاج زاده هم که از جاده خاکی سیاست به بزرگراه شهروندی زده بود رای ندادم. آن روزها مطمئن بودم کار درستی می کنم اما اینجای روزگار به این نتیجه رسیده ام به عنوان یک نفر از کسانی که باعث شدند مدیریت پایتخت به دست کسانی بیفتد که حقوق شهروندی را در کتاب لغت شان ندارند باید ابراز شرمندگی کنم و معذرت بخواهم.
در انتخابات مجلس هفتم بعد از اینکه تحصن نماینده ها به جایی نرسید در انتخابات شرکت نکردم ولی حالا که فکرش را می کنم می بینم فاصله من با نامزدهای معدودی که تایید صلاحیت شده بودند هرچند زیاد است ولی خیلی کمتر از فاصله من تا بسیاری از راه یافتگان به مجلس هفتم است. مشکل اینجا بود که من به حداکثر ها فکر می کردم در حالی که حداکثری نبود و حداقل ها هم از دست رفت. بعد از این دو «نه بزرگ» نه آمریکا به قصد یکسره کردن کار وارد میدان شد نه نظام ترکید. فکر می کنم به این می گویند تجربه!
راستش را بخواهید من شخصا انتقادهای زیادی به نظامی که در آن زندگی می کنم دارم. من از این ناراضی ام که در طول تاریخ انقلاب به وسیله همین سیاستمدارانی که در هیچکدام از سخنرانی هایشان کلمه مردم از زبانشان نمی افتاد و نمی افتد به ندرت منافع ملی ملی جدی گرفته شده است.
حالا همه ما می دانیم که می شد هزینه های مادی و معنوی اشتباه های بعد از انقلاب را پایین آورد و نیاوردند ولی فکر کردن به همین هزینه ها باعث می شود من به یک انقلاب دیگر فکر نکنم.
بنا براین شخصاً تا روزی که در شرایط کاملا مسالمت آمیز جایگزین مناسبی برای این نظام پیدا نشود بی گدار به آب انقلاب نمی زنم و به اصلاحات دلخوشم و تا اطلاع ثانوی برای اصلاح نظام موجود تلاش می کنم.
راستش هیچکدام از کسانی که بر رأی ندادن اصرار می کنند هیچ پیشنهاد بهتری برای من ندارند. دل بستن به سلطنت طلب ها هم یک توهم تلخ است که من دچارش نیستم.
پس باید چه کار کرد؟
به نظر من باید رأی داد. انتخاب کرد و اجازه نداد فاصله ما با سیاستمداران مان نجومی شود.
اگر انتخاب نکنی به جایت انتخاب می کنند. این واقعیت قضیه است.

Monday, June 13, 2005

برای روزایی که دمغی

حالشو ببرید

لینک-حرف

گزارش لحظه به لحظه سایت زنان ایران از تحصن روز یکشنبه زنان مقابل دانشگاه تهران یک-دو-سه (بخش زیادی از زن هایی که بعد از این تحصن شروع کردند به تظاهرات و شعارهای مختلف خانم هایی بودند که از جوانی گذشته بودند و تجربه انقلاب را هم داشتند اینها نمی دانم چرا از انقلاب خسته نمی شوند و در هر صورت جو گیرند)
ببخشاي اي روشن عشق، بر ما ببخشاي را فريدون عموزاده خليلي طبق معمول خیلی خوب نوشته

دارن می ترکونن

صداشو می شنوید؟دارن می ترکونن!اونا که می گفتن خار در چشم و استخوان در گلو موندن دارن می ترکونن.لازم نیست ساکت بشید تا بشنوید.اونایی که می گفتن نمی تونن دیگه صبر کنن اونا که می گفتن اگه خاتمی نجنبه خودشون وارد گود می شن حالا دارن می ترکونن.شما می دونید رای این انفجارها توی صندوق کی می ره؟دودش که حتما توی چشم ما می ره!
شش كشته و بيش از70 مجروح در اثر انفجارهای امروز اهواز
احتراق يك بطري در يك مركز رايانه‌اي،در خیابان ولی عصر
انفجار در خيابان 17 شهريور
انفجار يك بمب دست‌ساز در منطقه وحيديه تهران

Sunday, June 12, 2005

لینک-حرف

اول از همه یکی دو هفته پیش که کنفرانس تهران جامعه اطلاعاتی برگزار می شد و در فکر پوشش خبرهایش در اقبال بودیم به خودم گفتم اصلا ما درباره جامعه اطلاعاتی چه می دانیم؟برای دانستن خودم هم که شده با دکتر شکرخواه تماس گرفتم و او هم آنقدر راحت پذیرفت که فکر کردم خودش از بس به آدم های هیچی ندان شبیه من برخورده دلش می خواسته کمی در این مورد روشنگری کند.
از زاغه نشینی تا شهروندی در دنیای دیجیتال بخش اول این گفت و گوست که در اقبال امروز یکشنبه منتشر شده است.خواندنش را به هر کس که می خواهد در این باره چیزی بداند توصیه می کنم شدید!الان بررسی کردم دیدم یک اتفاق عجیب افتاده یعنی دوستان محترم سایت همه مصاحبه را گذاشته اند روی سایت معلوم نیست توی اقبال چه خبر است.
دوم این که شنیدن دوباره سروصدای (یک و دو)آن روز ما در استادیوم آزادی برای من که جالب بود شاید شما هم خوشتان بیاید.صاحب کافه
سایبر می گوید واقعا آنهایی که باعث چنین سروصداهایی می شوند باید پیش خدا جوابگو باشند!!ضبط این صداها کار امیر منصوری متخصص سدسازی است که اینجا ادای خبرنگارها را درآورده است.
سوم از همه شما هم فیلم تبلیغاتی رفسنجانی را دیدید؟نگران نشدید؟درست تر بپرسم نترسیدید؟
این هم نگرانی های واقعی واقعی برای بعد ازانتخابات از لیلی نیکونظر

Saturday, June 11, 2005

گاف رضایی

به جان خودم من برای تخریب نامزدهای انتخاباتی برنامه ندارم.تازه اگر برنامه هم می داشتم مگر بازدید کننده های این وبلاگ کلا چند نفرند؟ولی واقعا در برابر این یکی نمی توانم سکوت کنم.
امشب محسن رضایی در گفت و گوی ویژه خبری شبکه دو در پاسخ این سوال حیدری مجری برنامه که شما برای حق دسترسی آزاد به اطلاعات چه فکری کرده اید جواب داد:من اتفاق این را در برنامه های اقتصادی ام !!!گنجانده ام.(من با خوش نیتی تمام فکر کردم حتما برای تجارت الکترونیک برنامه دارد که حالا می خواهد مطرحش کند ) به نظر من یک فرصت هایی برای سرمایه گذاری مثلا در بورس هست که به علت عدم دسترسی به اطلاعات مردم از آن بی بهره می مانند...و شروع کرد در مورد سرمایه گذاری حرف زدن.
من فقط می خواهم بگویم عبارت حق دسترسی آزاد به اطلاعات حتی به گوش این آقا آنقدر آشنا نبود که چیزی در موردش سر هم کند.آقای دکتر در حوزه اقتصاد چیزی از جریان آزاد اطلاعات نمی داند.حتما می خواهید پس فردا برای شما اینترنت و مطبوعات و رسانه آزاد فراهم کند.ببخشید من واقعا کلمه ای برای بیان احساسم پیدا نمی کنم "عصبانی" فقط یک دقیقه از احساس من است.

Thursday, June 09, 2005

پاواروتی و شبکه یک

شبکه اول تلویزیون در یک اقدام جالب آهنگ گرانادای پاواروتی را الان گذاشته روی کلیپ بازی ها و گل های تیم ملی فوتبال ایران!
اینها هم وقتی خوش ذوقی شان گل می کند ناجور گل می کند!

خاطرات یک جنازه خوشحال

یکی از بچه ها توی وبلاگش با اشاره به گفت و گوی معین درباره حضور زن ها در استادیوم نوشته بود ما از رئیس جمهورمان توقعاتی همین قدرجزیی داریم.ما شعارهای بزرگ نمی خواهیم.
تلاش ما برای رفتن به استادیوم البته شاید چندان به معین ربط نداشت ولی دلمان می خواست چهره هایی مثل الهه کولایی کنارمان باشند تا نگاه های بیشتری به سمت مان جلب شود.هرچند کولایی به خاطر خوش اخلاقی اش نتوانست بدقولی کند و سفر اصفهانش را بی خیال شود اما شخصا تلفن کرد تا بگوید نامه زنان معترض را امضا می کند.به هر حال دم انتخابات آدم ها شور حسینی پیدا می کنند!دیشب جنازه من به خانه برگشت البته یک جنازه خوشحال از یک موفقیت کوچک!ما یک جمع کوچک بودیم و آنها نزدیک به صدهزار نفر و توانستیم کارمان را پیش ببریم.
همه آنهایی که نیامدند می توانند مطمئن باشند دفعه بعد می توانند بلیت بخرند و با دردسر کمتری نسبت به ما بروند استادیوم.
فعلا تا یک بازی ملی دیگر استراحت می کنیم ولی اگر جای دیگری پای حق و حقوق شهروندی در میان بود ما پایه ایم!
دوستان دیگرم در این بار بیشتر نوشته اند.
راستی درج پیام تبریک جناب مهرعلیزاده روی اسکوربورد استادیوم مصداق استفاده تبلیغاتی از اموال عمومی نیست؟
دلتنگی های خورشید خانوم برای ایران و دلگرمی هایش به ما(صنم جان!فقط یک ساعت طول کشید تا هماهنگ کنند که هیچ دوربینی هیچ تصویری از ما توی استادیوم نگیرد)
گزارش اقلیت یک و دو-منصور نصیری(بابا تو دیگه کی هستی؟!)
ورود زنان به استادیوم و پیروزی تیم ملی مبارک! -پرستو
آزادی ما اودیم بدون vip -ساناز اله بداشتی
زنان در استادیوم به تماشای فوتبال نشستند-ایران امروز
حضور بانوان در ورزشگاه آزادي -عکس ساتيار امامي فارس
این هم نشانه های اهمیت ما در رسانه های خارجی:

ما موفق شدیم

ما موفق شدیم.یک موفقیت زنانه!به خودم و همه آنهایی که امروز موفق شدند از یک خط قرمز بگذرند و یک تابوی بیهوده را بشکنند تبریک می گویم.جزییاتش را حتما دیگران می گویند و می نویسند فعلا باید بروم و 12 ساعت فقط بخوابم.

Wednesday, June 08, 2005

فراخوان عمومی برای اعتراض به «نقض حقوق زنان در قانون اساسی»

نیمی از آزادی سهم زنان

حق شهروندی مثل هر حق دیگری گرفتنی است نه دادنی.این چند روز دارم مدام این را تکرار می کنم برای خودم و دیگرانی که نگرانند که مبادا...
فردا خاتمی می رود استادیوم و قرار است بازی مهمی انجام شود درست به اهمیت رفتن یا نرفتن...بودن یا نبودن
من فردا می روم استادیوم.قرار نیست بروم بجنگم راستش هیجان جنگیدن هم ندارم فقط می خواهم دیدن خودم را به آقایان تحمیل کنم.یعنی همینکه آنجا باشم و آقایانی که چشم دیدن بلند پروازی های زنانه ام را ندارند مجبور شوند من و بقیه دخترها را روی اعصابشان تحمل کنند خوب است.
طبق معمول آیه یاس می خوانید ومی گویید فایده ندارد؟اشکال ندارد من شعار می دهم که نیمی از آزادی سهم زنان و برای رسیدن به این آزادی نصفه نیمه روی اعصاب آقایان قدم می زنم.شما هم بفرمایید قدم زدن خرج چندانی ندارد.
این هم چند مطلب مرتبط:
به خاطر حقم نه به خاطر فوتبال -گیسو فغفوری هنوز
بازی تیم ملی در حضور زنان - اقبال
جنبش زنان فعال تر شده -ایران بان
فردا جلوی در غربي استاديوم آزادي -منصور نصیری(ایول مرام)
امنیت ما را برای حضور در استادیوم فراهم کنید-شرق
محل قرار در غربی ساعت 4:30 -ایران ورزشی

Tuesday, June 07, 2005

مامانم

یک ظرف دلمه برگ مو توی یخچال است ویک بسته سمبوسه پیچیده آماده پخت توی فریزر.کتاب های پخش و پلا کنار تخت،رفته اند مرتب توی کتابخانه نشسته اند.سوراخ های گرفته کتری باز شده اند و حالا دیگر آب جوش قطره چکانی از آن بیرون نمی زند.حوله ها یک طرف مرتب آویزانند و کفش ها توی جاکفشی جفت شده اند.روی مانیتور که انگشت می کشی خاک روی انگشتت نمی ماند.مامانم دیشب رفت.

یک پیشنهاد مدنی-فوتبالی

نامه جمعی از زنان به استاندار تهران را برای اعلام حضور در استادیوم آزادی برای تماشای بازی های فوتبال،حتما دیده اید.من هم از امضا کنندگان این نامه بوده ام و با اینکه برای بازی روز چهاشنبه هم کارت خبرنگاری دارم و می توانم خیلی خوش تیپ بروم استادیوم ولی ترجیح می دهم طور دیگری عمل کنم.طور دیگر هم این طوری است:
بلیت بازی ها در شعبه های موسسه مالی اعتبار