آزادی شما شبحی بيش نيست
یادداشت های احتمالا روزانه معصومه ناصری
Thursday, October 20, 2005
Thursday, October 13, 2005
تنها در خانه
روزهايي كه خانه ميمانم متوجه ميشوم در معادلات زنان خانهدار يا به عبارت بهتر زنان خانگي(چون زنهاي همسايهما بيشترشان كار ميكنند ولي مدلشان خانگي است) هيچ جايي ندارم! آنها در راهروهاي ساختمان با هم گپ ميزنند، بگو بخند راه مياندازند، سيبزميني و پياز مبادله ميكنند، با همديگر ميدان ترهبار ميروند، براي همديگر ظرفهاي كوچك پر از ترشي و كشك بادنجان ميبرند و من نشستهام فيلترينگ را دور ميزنم.
شرجي وطني
اهواز تنها جايي است كه وقتي ميروم دلم نميخواهد برگردم و وقتي برميگردم دلم براي تهران تنگ نشده است.دو روزي كه اهواز بودم هوا خوب بود. البته خود اهالي ميگفتند خيلي هوا شرجي و نفسگير است ولي من فكر ميكنم يادشان رفته يك ماه پيش اوضاع چطور بود.شرجي هم وطنياش دلچسب است.چند تا از عكسهايم را ميگذارم اينجا براي آنها كه به نوستالژي جنوبي مبتلا هستند.
يك پل اهوازي
خارك برحي اهوازي
بازار كاوه اهوازي
و البته من اهوازي و شب اهوازي در كنار يك نخل طولاني اهوازي
Sunday, October 09, 2005
فريدا كالو؛ زن، مكزيكي، نقاش و زندگي پر تبوتاب عاشقانهاش
روي جلد ماهنامه هفت شماره23 نقاشي فريدا كالو است، نقاش مكزيكي كه به قول حميدرضا صدر در مقالهاش با عنوان «در توصيف رنج و لذت فريدا كالو بودن» براي هفت: ...زن است، مكزيكي است، معلول است، نقاش است و زندگي عاشقانه پر تاب و تبي داشته.محبوبه تروتسكي-بله تروتسكي- بوده و...
بعد از خواندن پرونده 12 صفحهاي هفت درباره اين نقاش و فيلمي كه دربارهاش ساخته شده دلم به شدت خواست كه فيلمش را ببينم و خوشبختانه فرداي همان شبي كه دربارهاش خواندم فيلمش هم به دستم رسيد و اين يعني خوشبختي.
فيلم فريدا كه در آن سلما هايك نقش فريدا را بازي ميكند فيلم عجيبي است از آنها كه وقتي به تيتراژ پاياني ميرسي از اين كه توي خانهات هستي تعجب ميكني چون فيلم تو را ميبرد به دنياي ديگري، دنياي زن ديگري در زمان ديگري...
*
جستجوي فريدا در گوگل به فارسي نتايج جالبي داشت.مجله زنان در مطلبي با عنوان فريدا خالو: اسطورة سوررئاليسم زنانه در يكي از شمارههايش نام خانوادگياش را كاخلو نوشته،ايرنا خبري دارد با عنوان يادمانهاي "فريدا كاهلو" منتشر ميشود كه همانطور كه ميبينيد او را كاهلو ناميده و خبرگزاري ميراث هم خبري دارد در مورد برگزاری نمایشگاه پرترههاي فريدا كالو در لندن ، اين دوستان اسم او را كالو نوشتهاند.من نميدانم ترجمه درست اسم او به فارسي چه ميشود ولي از خودم اجتهاد درميكنم و اسمش را كالو مينويسم!
نقاشی با درد: نمايشگاه بزرگ آثار فريدا کا لو در لندن-bbc persian
در بند سوم اين نوشته شرق هم هم البته ميتوانيد درباره ترجمه اسمهاي ورزشكاران خارجي به فارسي چيز كوچكي بخوانيد.
**
پينوشت:دوستان عزيزي كه لطف ميكنيد و وبلاگ من را ميخوانيد به اطلاع شما ميرسانم كه اينجانب از امروز يكشنبه تا چهارشنبه مسافرت هستم يعني در دسترس اينترنت نيستم بنابراين اگر ديديد اين وبلاگ پينگ شده گولمالي نشويد و تشريف نياوريد كه شرمنده شما و كامنتهايتان بشوم.
Friday, October 07, 2005
اينها همه اكس زدهاند؟
مثل اينكه فقط بعضي از سياستمدارهاي ما نيستند كه اكس نزده دچار توهم ارتباط با ماورا هستند.باز خدا پدر خزعلي را بيامرزد فوق فوقش ادعا ميكند با امام زمان در ارتباط است اين جورج بوش كه آخر توهم است پاي خود خدا را كشيده وسط معركه جنگ و صلح در خاورميانه و اشغال عراق و اين حرفها! آنطور كه گاردين نوشته بوش گفت:خدا به من گفت به استبداد در عراق پايان بده!
**
پينوشت:مثل اينكه كاخ سفيد ماجراي تكليف الهي را تكذيب كرده است.به هر حال از اين تكذيبيهها بعد ازسوتيهاي سياستمداران در كشور ما كه طبيعي است.از احسان به خاطر لينك تازه متشكرم.
Wednesday, October 05, 2005
آمادگي اين يكي را نداشتم.
قصه به همين تلخي است كه پرستو مينويسد.فكر اينكه حالا بچهها دوباره بيكار شدهاند و افسردگيهاي بعد از آن خستهام ميكند.
Sunday, October 02, 2005
بار ديگر مردي كه دوست ميداريم

كتابش ما را كشاند تا ساحل چمخاله! ميخواستيم ببينيم چه جادويي در اين ساحل كوچك هست كه او را اينطور هيجانزده كرده.بعدها يك بار كه با او گفتگو ميكردم گفت عشقي كه در اين كتاب هست عشق به وطن است عشق به ايران و وقتي گفت ايران چشمهايش مثل حوض ماهيا لبريز شد!نادر ابراهيمي در هفتاد سالگي شايد خاطرات زيادي را به ياد نداشتهباشد اما كلمههايش هنوز هم من را از نوشتن ميترساند.ميگويد:اگر هيچ قدمي در هيچ راهي برنداري، حق داري باور كني كه دنيا به آخر رسيده است و ديگر عطر هيچ شعار عاشقانه يي در كوچه هاي زشت شهرهاي زشت ما نمي پيچد...
از اين آقا يعني نادر ابراهيمي به خاطر همه خاطرات خوبي كه با خواندن كتابهايش داشتهام متشكرم.
آژير قرمز لعنتي دلم برايت تنگ نميشود
تلویزیون اين روزها از اين تصويرهاي جنگ هشتساله زياد نشان ميدهد.تصوير جوانهاييي كه خوشتيپيشان توي آن لباسهاي خاكي به چشم نميآيد در كنار تصوير چهره پيرزني كه يك كيسه بادام آورده تا براي رزمندهها بفرستد و بچههاايي كه رنگ و رويشان داد ميزند سوءتغذيه دارند ولي آمدهاند تا مثلا يك شيشه مربا اهدا كنند..از قضا بار اصلي جنگ روي دوش همين جماعت بيچاره بود كه هم بچههايشان را دادند و هم تهمانده بضاعتشان را.گيلانه يكي از همين جماعت است كه رخشان بنياعتماد فيلمش كرده.واقعيت اين است كه آن جنگ هشتساله مردم ما را ملول و خسته كرد.يكي از آسيبهاي جنگ اين بود كه مناعت طبع مردم ما را گرفت.آدمهايي كه پيش از آن اگر دستشان هم تنگ بود براي مهمان سفره ميانداختند از اين سر تا آن سر، در روزگار آن جنگ لعنتي مجبور بودند براي يك قالب پنير و چند كيلو روغن و گوشت كوپني توي صفهاي طولاني بايستند.يك روزهايي فكر ميكردم اگر جنگي دربگيرد من هم حاضرم بروم ولي حالا كه بيتدبيري آقايان سايه سياه جنگ را روي سر خانههايمان انداخته فكر ميكنم آقايان بازهم از قرارگاههاي پشت جبهه فرمانده عملياتهايي ميشوند كه كيلومترها جلوتر همين جوانهاي افسرده و خسته و فراري بايد برندهاش باشند.راستش گمان نميكنم كسي سفرهاش را به وعده آنها پهن كرده باشد و نشسته باشد منتظر كه پول نفت قاتق نانش شود ولي قطعاً هيچكس هم چشم به راه موشكهاي خارجي نيست.يكي دو هفته پيش كه تلویزیون يكي از همين فيلمهاي دفاع مقدس را نشان ميداد پدرم يادش افتاده بود به آن روزگار و قصه موشكي را تعريف ميكرد كه سر ظهر افتاده بود وسط سفره خانوادهاي كه يك كوچه بالاتر از خانه عمهام زندگي ميكردند.اهواز، خيابان منصوري كه حالا اسم نميدانم كدام شهيد را گذاشتهاند روي آن.و ما كلي در مورد بشقابهاي بيچارهاي حرف زديم كه به اين ترتيب خالي شده بودند تا تصوير آدمهايي را كه دور سفره نشستهبودند فراموش كنيم.راستش تهرانيها كه از وحشت شبهاي بمباران حرف ميزنند من دركشان نميكنم.شايد بقيه كساني كه مثل من سالهاي جنگ را در شهرهاي نزديك به جنگ گذراندهاند بدانند منظورم چيست.راستش آن سالها ما در برابر تركشهاي وحشتآفرين جنگ مقاوم شدهبوديم.اگر بچههاي تهراني با شنيدن صداي آژير قرمز به پناهگاه ميرفتند ما براي تماشاي ميگهاي سياهي كه از آسمان رد ميشدند روي پشتبام ميرفتيم.اين تفريح ما بود.من غير از چند ماه اول جنگ بقيه آن سالها اهواز زندگي كردم.ما و هم سن و سالهايمان زير آوار آسيبهاي جنگ له شديم و حالا نگرانم يك نسل ديگر هم بسوزد آنطور كه ما سوختيم.
من كه شخصاً توقعي از اين ديوانهها كه دنياي سياست را با ميدان جنگ اشتباه گرفتهاند ندارم ولي هيچكدام از آنهايي كه به اميد آمدن نان نفت سر سفرهشان به اين آقا راي دادند نميخواهند او را از توهم بيرون بياورند؟؟
